{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p:33

من پنج سال روان‌شناسی خوندم؛
چند سال دیدم، شنیدم، گره باز کردم، آدم‌ها رو از ته چاه بیرون کشیدم…
اما حالا هر راهکاری که به ذهنم می‌رسه، آخرش به قطع شدن نفس‌هام ختم می‌شه.
انگار روش‌ها فقط برای دیگران کار می‌کنن، نه برای من.
این‌ها رو نگفتم. اگر بلند می‌گفتم، استاد احتمالاً کیفش رو وسط سرم میکوبید.
ولی فقط در سکوت نگاهش کردم و نفس‌هام هنوز در لبه مرگ و زندگی نوسان داشت.
هانا:اگه… اشتباهی به کسی آسیب بزنم چی؟
مکثی کردم تا شاید عاجزانه اکسیژن بیشتری ببلعم
هانا:..کابوس‌هام… هر چند دقیقه یکبار دوباره می‌آن. مثل فیلمی که پخش خودکار داره. هر دفعه حس می‌کنم فقط چند سانت با این فاصله دارم که مغزم رو با ناخن‌هام از توی جمجمم بکشم بیرون
لبخند نرم و مهربون استاد نامارا حتی یک لحظه هم پاک نشد.
نگاهش روی من ثابت موند، انگار داره با هانایی حرف می‌زنه که هنوز فکر می‌کنه وجود داره.
_تو کی هستی؟ هانای من رو کجا قایم کردی؟
خنده‌ام بی‌هوا پرید بیرون.
هانا:استاد…
همین چند دقیقه حرف زدن باهاش، آتشی رو که توی سینه‌ام شعله می‌کشید رو برای لحظه‌ای کوتاه خاموش کرد. نه کامل… اما اونقدری که بشت زنده موند.
نامارا مشغول بررسی داروها شد. هر قرص رو زیر ذره‌بین عینکش می‌گرفت، انگار قرار بود از لابه‌لای مولکول‌هاش سرنخ نجات پیدا کنه. بعد هم با دقت پزشکانه خودش آهسته پرسید
_مشکلی برای مصرف نداری؟ مثلاً…
می‌دونستم منظورش چیه.
لیست محدودیت‌های دارویی برای بعضی افراد خاص به اندازه یک کتاب بود. در حالی که هنوز با پژواک صداهای توی سرم می‌جنگیدم، جواب رو سریع دادم
هانا:گه بارداری تو اون دسته حساب نمی‌شه، پس نه، مشکلی ندارم
نگاهش از روی داروها کنده شد.
ترکیبی از ناباوری و لبخند.
لبخندی که عمیق به عمق خاطرات کشوندم،همان حالتی بود که سر کلاس وقتی جواب سال انحرافی‌ش رو درست پاسخ می‌دادم میزد.
_خدایا،خیلی خوشحال شدم.دختر! امیدوارم حداقل از پس هانای کوچیک بر بیام… یا حداقل تا اون موقع زنده باشم، نه؟
لبخندی محو زدم، اما توی دلم سیاهی بالا اومد. اون خوشحال بود.و من؟
در افسردگی فرو رفته بودم برای بچه‌ای که هنوز حتی نفس هم نکشیده بود بچه ای که توی وجود من بود…بچه‌ای که حس می‌کردم من سزاوار داشتنش نیستم.
هانا:نمی‌تونم نگهش دارم
صدام چیزی بین اعتراف و شکست بود.
هانا:وقتی خودم هنوز توی چنین وضعیتی هستم… نمی‌تونم پای یه بچه بی‌گناه رو باز کنم به این دنیا و زندگیی رو بهش بدم که شاید حتی خودش هم بعدها نخواد
نامارا آروم، اما محکم سر بلند کرد.
_واقعا چه بلایی سر خانم چلنجر من آوردی، هانا؟
چشم‌هام لرزید.
_تو قوی‌ای. ولی هرگز قبولش نکردی. از من بپرس که استادتم… این وضعیتت درمان‌پذیره. این بحران می‌گذره. اما..
جمله آخرش آهسته و شمرده بود؛ طوری که انگار می‌خواست وسط قلبم بشینه
_اما آیا آماده‌ای بعدا حسرت بچه‌ای رو بخوری که خودت از زندگی محرومش کردی؟
و من نفهمیدم چرا،
ولی همین یه جمله،همین یک سوال از هر دارویی بیشتر توی رگهام سوخت.
دیدگاه ها (۶۵)

p: 34

p:35

p:32

https://splus.ir/joingroup/AQ0BzwWsrGXb_Yyq-wAF9Aخب عزیزانتو...

Part:3 $شوهر پولی

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط